ورود

Login to your account

Username
Password *
Remember Me

فلسفه اسلامی در اسپانیا

در قرن دوازدهم مسلمانان اسپانیا مرکز مهمی از فعالیت فلسفی بودند. ابن باجه ( Ibn Bajja d. 1139) بر روی کارهای فارابی در منطق شرح های گسترده ای نوشت و همچنین بر علیه دیدگاه ابن سینا در مورد نامیرائی روح موضع گرفت. شاگرد او ابن طفیل ( مرگ 1186) که به دلیل نوشتن حی بن یقظان (Hayy ibn Yaqzan) شناخته شده است، یک راوی فلسفی بود که تقسیم بین درک فلسفی و رویکردهای تحت اللفظی دین را بررسی می کرد. داستان روائی حی بن یقظان ( یا زنده فرزند بیدار) داستان یک کودک است که بدون والدین خارج و از جوشش مواد طبیعی متولد می شود. او در یک جزیره به تنهایی رشد می کند و حقائق فلسفی را از طریق مشاهده و انعکاس استنباط می کند. نهایتا وقتی که او در بین افرادی قرار می گیرد که دین وحیانی را پذیرفته اند ، قادر به متقاعد کردن آنها در مورد اعتبار توسعه بدون کمک روحی  خودش نمی شود و نتیجه می گیرد که فلسفه و دین وحیانی باید در مسیرهای متفاوتی حرکت کنند و نیازهای حوزه های مجزائی را براورده کنند.

در شاگردان ابن طفیل، ابن رشد (1126–98) یا به صورتی که در غرب شناخته شده است Averroës ، فیلسوفی بود که جایگاه یک سخنگوی مستعد را پیدا کرد،  او یک منتقد سرسخت برای تئولوژی و یک مدافع فصیح برای قانون بود. او به عنوان قاضی در سویل خدمت می کرد و بعدا قاضی القضات Cordoba شد. شرح های او بر ارسطو به لاتین ترجمه شد و در اروپا انتشار یافت تا جایی که دانته از او به عنوان " شارح بزرگ " یاد می کند. شناخته شده ترین کارهای او در رابطه بین فلسفه و دین عبارتند از " در هماهنگی بین مذهب و فلسفه" و رساله دفاع او از فلسفه بر علیه غزالی، حکیم سنی و استاد قانون در دانشگاه نظامیه بغداد.

 

ابن رشد از فلسفه ای دفاع کرد که غزالی حمله سختی به آن کرده بود و آن را ضعیف کرده بود. او به سرعت دریافت که قدرت فکری در حمله غزالی زیاد است وباید مطمئن شد که این حمله بدون پاسخ باقی نمی ماند.ابن رشد در دفع حمله سخت غزالی،  انتقادات جدی در مورد فارابی و ابن سینا را هم مطرح کرد. او از امتیازی که آنها به حکمت ( تئولوژی) داده بودند بدش می آمد. موقعیت او می تواند به عنوان تمایل برای نجات استدلال فلسفی از بلعیده شدن توسط روشنفکری التقاطی تفسیر شود. او می خواست که فلسفه ذات و استقلالش ر ابه دست آورد. به عنوان یک قاضی او در قانون اسلامی متبحر بود و علاقه عمیقی به دین عملی داشت و می خواست که یک هماهنگی مبنائی را بین سنت دینی و استدلال نشان دهد.
ابن رشد به شدت به وحدت حقیقت عقیده داشت و نوعی تئوری که حقیقت را به صورت فکری و تصوری ( یا سمبلیک) در نظر می گرفت رد می کرد. تفاوت بین روشنفکران و توده ها به اندازه کافی واقعی بود. اما این یک تفاوت رویکرد  بود و نه تفاوت در نمود. اگر فارابی نوعی شباهت را بین فلسفه و دین به وجود آورده بود، ابن رشد به این شباهت در مورد فلسفه و قانون ( وحی شده متعالی) فکر می کرد. توجه فلسفی به قانون باعث تمایز او از دیگران می شد. تاملات او در مورد جایگاه  فلسفه در جامعه  به اندازه سهم او در فقه و فلسفه بود. در حالیکه اجازه می داد  که فلسفه باید از روش های قوی خودش پیروی کند، اصرار داشت که توده ها نباید در معرض آن یا تفسیر رمزی آن قرار بگیرند، مبادا که آنها بدون به دست آوردن علم یا فلسفه،  اطمینان شان را به ایمان از دست بدهند. بخصوص حکما ( تئولوژیست ها) باید نگران این موضوع می بودند. حکمت زمینه میانی بین فلسفه و قانون دینی ( برای کسانی که به شکل لفظعی به معنای افراد معمولی هستند باید به کارهای خوب خودشان بچسبند) . به نظر نمی رسید که ابن رشد خیلی علاقمند به دوگانگی فکری باشد. و در حمله اش به اشتباهات تئولوژی او به دفاع در برابر حمله غزالی پرداخت و به غزالی که یک تئولوژیست بود حمله کرد.

برای سفارش ترجمه مقاله فلسفی و حقوق از فرم سفارش ترجمه استفاده کنید.